رتبه موضوع:
  • 1 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دبستان دکتر زینب و حس نوستالژیک من
#1
مدارس دوباره باز شده اند و کودکان وارد کلاس ها می شوند و من نا خود آگاه به گذشته و دوران سراسر خاطره کودکی خویش سفر می کنم. به راستی که چقدر عوض شده است زمانه. چقدر متحول گشته اند دانش آموزان امروزی .
امروز صبح که از کنار دکتر زینب می گذشتم ، قیاسهای زیادی را بین نسل خویش و نسل کنونی انجام دادم.مدرسه دیگر زیبا و نو گشته بود . آن پنج ،شش کلاس سابق مبدل به چندین کلاس شیک و مجهز گشته بود.بچه هائی آراسته ، با لباسهائی اتو کشیده و همسان مرا به سال ها پیش می برد.اواخر شهریور و کابوس تراشیدن موهائی که دوستشان می داشتیم . کابوس ریش تراشهای "موزر" و "808" که شاید پس از سالها هنوزچپ چپ به آنها نگاه می کنیم.آری آن دوران نه از مدل مو خبری بود و نه از ژل و سشوار و شانه کردن موها. دفترهای ساده خویش را با مداد پاک کن های دورنگی که آخرش نفهمیدیم قسمت زبرش برای چیست ، را از بقالی ها تهیه می کردیم و دیگر نه از مداد روترینگ خبری بود و نه از دفترهای طرح"بن تن " و " باب اسفنجی".نه از کیف های چرخ دار خبری بود و نه از جلد های چسبی کتاب ها.به راستی که با داشتن مدادهائی که تهش پاک کنی کوچک داشت ، چه ذوقی می کردیم و با جان و دل از آنها مواظبت می نمودیم.
روز اول و پس از گرفتن کتابهای نو، با شوق و ذوق ورقشان می زدیم و غافل از آن که همین تصاویر و نوشته ها در طول سال بلای جانمان خواهد شد و دلیل کتک خوردنمان همین ها هستند. همین هائی که گاه با امین و اکرم الفبا را می آموختند و گاه با پترس و ریزعلی درس فداکاری و ایثار را دیکته می نمودند.و گاه نیز با ساده لوح نشان دادن زاغ و مکر روباه ما را به تفکر و دوری از خودشیفتگی دعوت می کردند.آری کبری دیگر سرش شلوغ شده است و فرصتی برای تصمیم گیری ندارد و حسنک هم قید گاو و سایر حیوانات را زده است و برای ساختن آینده خویش رهسپار تهران شده است.کوکب خانم نیز بیشتر وقت خویش را با مدیریت گروه واتساپی که راه اندازی کرده است می گذراند و حوصله مهمان نوازی را ندارد. گه گداری هم که بیکار می شود ترجیح می دهد وقتش را صرف تماشای سریال های پرمحتوای ترکیه ای نماید.خانواده آقای هاشمی نیز آنتالیا و دوبی را بر سفرهای داخلی ترجیح می دهند . از این رو سفرنامه آنها نیز از کتاب ها حذف شده است.الکساندر گراهام بل را به واسطه اسم عجیبی که داشت ، در ساعت املا دوستش نمی داشتیم اما به منزل که می رسیدیم با افتخار رو به پدربزرگ از همه جا بی خبرمان پزش را می دادیم که من می دانم تلفن ارده ای رنگ خانه را چه کسی اختراع نموده است . اما آیا کسی می داند مخترع موبایل کیست؟واتساپ و وایبر و این همه برنامه که نیمی از زندگانی خویش را در آنها می گذرانیم ،چه کسی طراحی نموده است؟گویا آن تلفن ارده ای رنگ شرکت کما(که البته آن هم حالا ورشکسته شده) ابزاری برای زندگی بهتر ما بود ولی حالا به نظر ما انسان ها ابزارهائی برای این برنامه هائیم.نمی دانم شعر باران هنوز در کتاب ها هست یا که نه . ولی می دانم که در پستوی ذهن ما جنوبی ها و جناحی ها هنوز وجود دارد.شعری که خوب حفظ می شدیم و خوب به خاطرش می سپردیم.آخر باران برای ما همواره یک ایده آل بزرگ بود. یک آرزوی مطلوب.رفتن به مدرسه در روزهای بارانی چه کیفی داشت.چکمه های رنگی و گذر از آب پلی در راه مدرسه. کوچه های گل آلود و ناودان های طول مسیر و چتری که با برادر ، دونفری در پناهش به مدرسه می رسیدیم.در روزهای بارانی معلم هرچه می گفت ، انگار که هیچ نگفته است. آخر سرها همه رو به سوی حیاط مدرسه و تماشای قطرات زیبای باران بود.زنگ خانه که به صدا در می آمد با آنچنان سرعتی به سوی محل برپائی صف ها می دویدیم که انگار به نفر اول سفر مدال المپیک می دادند.چه با افتخار سرش را بالا می گرفت نفر اول صف و چه حس قدرتی می نمود آن دانش آموز.از مدرسه که خارج می شدیم نه راه بندانی بود و نه ترافیکی. نه چشم هایمان انتظار موتور و ماشین کسی را می کشید  و نه کسی منتظرمان بود.راه ده دقیقه ای مدرسه تا خانه را یک ساعته می پیمودیم و انواع بازیگوشی ها و آزارو اذیت ها را کودکانه تجربه می نمودیم.به راستی که زنگ پنجم دوران دبستان ما در همین کوچه ها و با کسب تجارب مختلف و یافتن دوستان جدید سپری می شد.گربه های دوران ما از ترس کودکان همواره  در حالت آماده باش به سر می بردند و شاید نیمی از زندگی خویش را دویده بودند.از این رو بدن هائی تراشیده و زیبا داشتند.گاوها و بزها نیز در خیابانها با مردم به طور مسالمت آمیزی می زیستند.اما حالا دیگر گاوها در گاوداری اند و گربه های پر روی امروزی اضافه وزن پیدا کرده اند. کودکان امروزی گاو و گوسفند را در بازی های مجازی (مدیریت مزرعه) و پشت صفحه شیشه ای تبلت ها و موبایل های خویش پرورش می دهند بی آن که ذره ای با خصوصیات و رفتارهای واقعی این حیوانات آشنا باشند.
آری ما نسلی هستیم که معلمان دوران ابتدائی مان دیگر همگی بازنشسته شده اند.نسل ما تلاش و بردباری را از محمد تند ، مهربانی را از حسن جلیل پور، بزرگ منشی و نیک اندیشی را از احمد فقیه ، خونسردی و متانت را از احمد چمراس و نظم و انضباط و متعهد بودن را از محمد هنرمند آموخت. اگر هرپسر جوانی کنکور، سربازی و ازدواج را سه مقطع مهم زندگی اش بداند، نسل ما چهار مقطع مهم داشت و قطعا می بایست شاگردی محمد هنرمند را به سه مقطع نام برده اضافه نمود.در کلاس های وی آن چنان جوی برقرار بود که گوئی در یکی از روستاهای اطراف استالینگراد و با آن جو بروکرات ، خشک و نظام مند کمونیستی درس می خواندیم.شیفت های عصر در ظهر های اردیبهشت، غبار گچ های رنگی و گرمای هوا و پنکه ای که نه تنها بر کاهش گرما اثری نداشت که بر شدت غبار حاصل از گچ نیز می افزود، تنها بخشی از زحمات محمد هنرمند بود.هنرمند و هنرمندها اگر سخت می گرفتند که خود نیز سختی می کشیدند.تلاش محمد هنرمند مضاعف بود و شاید دلیل این که شعرها ودروس کتا بهای پنجم را هنوز به خوبی به یاد داریم ، همین سیستم معروف هنرمندی بود.اما از انصاف که نگذریم گاهی اوقات به رابطه دوستانه معلمین امروزی و شاگردانشان حسودیمان می شود و به آن غبطه می خوریم.
آری تخته سیاه ها رو سفید شده اند و جای خویش را به وایت برد داده اند و تبلت و پلی استیشن جاگزین کچلی و کامکامو و چوه کلن شده اند. کیک پم پم و سمبوسه گل های سرسبد ویترین بوفه محمد سعید افسرده حال بودند و حالا ساندو جای پم پم را گرفته و سمبوسه نیز جذابیت پیشین خود را از دست داده است. اوج خلاقیت کودکان عصر ما انداختن قرص نعناع در بطری های نوشابه بود. وای که با فوران نوشابه چه ذوقی می کردیم . کودکان امروزی اما با کاربردهای شگفت انگیز قرص نعناع غریبه اند و نوشابه شیشه ای را دوست نمی دارند و رد بول خور شده اند.
سیزده آبان و بیست و دو بهمن اوج لذت بردن از مدرسه بود . کلا سها را زرورق باران می کردیم بی آن که درک کنیم که مگر در این ایام چه اتفاق مهمی افتاده است؟ انواع مسابقات برپا بود و هر کس برای  شرکت در مسابقه ای مشغول محیا نمودن ملزومات آن مسابقه بود. کلاس چهارمی ها و پنجمی ها را به راهپیمایی می بردند و تا زمانی که به سن آن ها می رسیدیم همواره حسرت می خوردیم که چرا ما را نمی برند.بعد ها که دبیرستانی شدیم همواره به دنبال راهی بودیم تا از این گونه مراسمات بگریزیم . به راستی که انسان مخلوق عجیب و همواره در حال تغییریست.
هرگاه پیرمرد دوربین به دست را می دیدیم که از در مدرسه وارد می شود برق شادی چشمانمان را در می نوردید . احمد مدان سالی یک بار فقط می آمد و بچه ها سالی یک بار فرصت ژست گرفتن و دیده شدن و ورود به گنجینه آلبومهای استاد را داشتند و بیچاره آن شاگردی که آن روز را غایب بود. دانش آموزان امروزی اما دعوایشان برسر مقدار پیکسل است و کیفیت دوربین موبایل ها . از سلفی سخن می گویند و عکس های یهویی و صفحات اجتماعی.
آری شاید شکاف بین هیچ نسلی با نسل پیشین خویش تا این حد زیاد نبوده است. شاید سرعت رشد تکنولوژی و متعلقات آن هیچ گاه به اندازه دوره کنونی نبوده است.نمی دانم که نوستالژی نسل بعد ما چه خواهد بود و نمی دانم که آیا به اندازه ما حس نوستالژیکشان تحریک پذیر خواهد بود یا که نه ؟خلاصه هرچه که هست ،پیش بینی آینده به مراتب از دوران ما دشوارتر و دست نیافتنی تر خواهد بود.
الف.الف
  
 
پاسخ
 سپاس شده توسط vahid ، ترنم ، mohammad_p ، محسوس
#2
یادش گرامی یادش خوش و یادش شاد باد یاد آن خاطرات . نوشته ای که احساساتی در آدم زنده نمود که کمتر مواقعی با مشغولیت های کنونی به ما دست می دهد . متشکر از نویسنده گرامی
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان