رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات خود را بگویید.
#1
سلام دوستان .
در این جا خاطرات جالب ،خنده دار و بیادماندنی خود را بگویید.(چه در مدرسه، سر کار، جامعه و...).
پاسخ
#2
یه روز تعادل خودم رو از دست دادم و از بالای دیوار افتادم پایین ولی خداد رو شکر یکدفعه سوپرمن اومد :a102: ببخشید جو گیر شدم :great:ولی چیزیم نشد...
پاسخ
#3
:laugh:
تو دوران کودکی میخواستم با دوچرخه از پله بیام پایین از کنار یه ستون اون طرف ستون پایین پله هم یه باغچه بود میخواستم به ستون نخورم تایر تو باغچه گیر کرد? :17: با فک خوردم به کف حیاط? :'(? رفتم پشت خونه خوابیدم جرات نکردم خبر بدم دیگه یکی اومد به مادرم خبر داد !!!!!!!!! فکم 3 تا بخیه خورد (آقار ...... بخیه زد یه سوزن زد تا بیحس بشه ولی بیحس نشد :'( همونطوری بخیه کرد )) آثارش هنوز هست !!
پاسخ
#4
نقل قول:تو دوران کودکی میخواستم با دوچرخه از پله بیام پایین از کنار یه ستون اون طرف ستون پایین پله هم یه باغچه بود میخواستم به ستون نخورم تایر تو باغچه گیر کرد ?17 با فک خوردم به کف حیاط ?گریه کردن ?رفتم پشت خونه خوابیدم جرات نکردم خبر بدم دیگه یکی اومد به مادرم خبر داد !!!!!!!!! فکم 3 تا بخیه خورد (آقار ...... بخیه زد یه سوزن زد تا بیحس بشه ولی بیحس نشد گریه کردن همونطوری بخیه کرد )) آثارش هنوز هست !!

بخيه هم اينقدر نخشه. انشاالله كه الان خوب باشي و الحمدلله اگر خوب هستي ?Smile

ما يه بار كه مهمان داشتيم داخل خانه در حالي كه همه خوش و خرم! داشتيم بازي و دوچرخه سواري ميكرديم نوبت دوچرخه سواري رسيد به پسر هش نه ساله خانواده مهمان .

اون طفل معصوم درحالي كه دور ميزد دور باغچه خونه ما رسيد نزديك نخل خلاص نامي كه تو حياط ما هست

اون زمان هم كوچك بود و چون اون نخل و كل باغچه پايين تر از كف حياط هست سيكل سوار چرخ سيكلش رو شيلنگ سر خورد و با كله رفت وسط نخل . تو چهرش . كل كمر و صورت و شكمش شده بود مثل سبد .

انگار با سوزني هدف گرفته بودنش ?:'( :'( ???
پاسخ
#5
تو خوابگاه محل تحصیلم ( فعلا نامعلوم میذارم ) خوابگاه بستم معروف بود آخه همه کاره بودیم یادم میادیه شب که هیشکدوم خوابمون نمیومدالبته به جز یک نفر ک هساعت 10 خوابیده بود ؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتیم سر به سر خوابگاههای دیگه بذاریم از اونجایی که کسی جرئت نداشت چیزی بهمون بگه اومدیم سرمون رو میکردم تو خوابگاه و نعره میزدیم ساعت 12 شب بود
چند شب کارمون این بود تا اینکه یک شب رسیدیم به آخرین خوابگاه یکی از بچه ها تا سرش را کرد داخل دیدیم صداش بیرون نیومد..........
....................
حدس بزنین چی شده بود
.......
.............
.




.

:laugh: :laugh: :laugh:




.

هیچی وقتی نگاه کردیم دیدیم بله هوا پسه و دهن این دوست ما گیر کرده رو شکم سرپرست وای نزدیک بود له بشیم البته با دولیوان چای کارمون جور شد اما دیگه هوس این کارا نزد به سرمون البته یه پیشنهاد دارم اینکه گاهی سربه سر سندرکی ها نذارید وگرنه تمام پته هاتون میره رو آب
البته خاطرات دوسال خوابگاه خیلی زیاده براتون میذاریم :laugh: :laugh: :laugh:
پاسخ
#6
شما خودتون چرا خاطره ننوشتید؟
(سفید برفی)
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان